تبليغاتX
جهان را ادامه خواهم داد...!
در دفتر نقاشی ام...
این یکی از یادداشت هامه که برای اکادمیفرستادم، به اعتماد بنفسم مبنی بر انتشارش روی بلاگ نخندید!(خواستید بخندید بلند بخندید!،تو دلتون نخندید! به خودمم بگید!)

تو ادامه مطلب هم نظر داور رو راجع به نوشته ام می ذارم!بخوانید و لذت ببرید!!:ی


                                                            ***


"از چشمهایش صدای شکستن قندیل های یخ به گوش می رسید"..."صدای تمام شدن روز را می شنوم"..."پاکار گاری را کنار کشید و اسب ناگهان یک خالی بزرگ را پشت خودش احساس کرد"..."درختان پشت شیشه تکان می خوردند"..."دست هایش را روی گوش هایش گذاشت تا صدای سکوت سیاه شده باغچه را نشنود"..."مرتضی دید یک مشت نور اویزان،پله به پله پایین می آید و تاریکی حیاط برایش راه باز می کند."...

دلم می خواست تمام این یادداشت 500 کلمه ای را با قسمت هایی از این شعر منثور پر کنم،که هیچ نوشته ای جز قلم خود مرحوم نجدی،نمی تواند حق مطلب را درباره این نویسنده بزرگ و این احساسات شاعرانه که درقالب نثر،به تصویر کشیده شده اند*،بیان کند.

مرحوم نجدی،دنیایی متفاوت از دنیای ما داشت؛ یا بهتر بگویم،همین دنیای "ساده و عادیِ" ما را متفاوت می دید؛ "هیچ دهکده ای از دور نمی امد"..."بطری نوشابه،زیر اینه، روی زمین افتاده بود و هنوز کف دهانش خشک نشده بود"..."اتوبوس سوار شد و خیابان های تهران ناگهان رفتند"... ؛حرکت در جاده،ریختن نوشابه روی زمین،حرکت اتوبوس...،این اتفاقات چیزی جز همین مسایل کوچک دور و بر ما هستند؟!فرق ما با او،در این نگاه هاست،در این "دیدن"مسایل عادی و تکراری زندگی روزمره؛ما در روزمرگی غرق شده ایم و او در زندگی...

به خاطر همین نگاه  به زندگی،به او،غبطه می خورم؛او دنیا را زیبا و متفاوت می دید،واین نگاه را درقالب کلمات به خوانندگانِ نظم های منثورش،هدیه می داد.

حس خوشی که بعد از خواندن کتاب "یوزپلنگانی که با من دویده اند"،به من دست داد،تا همین حالا با من مانده است،به طوری که بعد از این همه مدت، و بین این همه کتاب مختلفی که از نویسندگان مختلف-وبزرگ- جهان خوانده ام،این کتاب را برای موضوع این یادداشت انتخاب کردم.

خواننده ی سطورِ" یوزپلنگان..."،وقتی کتاب را می بندد،به همان "حال خوشی" دست پیدا می کند که، بعد از یک پیاده روی در هوای بهاری با نمه ی باران!...؛به حسی شبیه چای خوردن،در کافه های کلکچال،بعد از یک کوهنوردی در یک روز برفی؛حسی شبیهِ... شبیه یک "حال خوب"!،که اصلا نمی شود توصیفش کرد،با هیچ تشبیهی.(انگار این راز نوشته های نویسندگان و شاعران شمالی ست،که درون اثرشان ،لطافتِ "بوی نم باران های پاییزی"را از لابه لای برگ های جنگل های سبز خطه شان،منتقل میکنند!و بیژن نجدی، ماهرترینشان در سِحر مخاطب با این راز!)

من،با تمام وجود،دوست داشتم که جای بیژن نجدی بودم،و جهان را این گونه شاعرانه،نفس می کشیدم و می نگاشتم.

 

*.از نگاه این حقیر،بیژن نجدی دنیای خودش را هنرمندانه به "تصویر" می کشید،با این تفاوت کوچک اما زیبا که به جای رنگ،با کلمات،این دنیای خاص را نقاشی می کرد و به ما انسان های "بی هنر" هدیه می داد.





برچسب‌ها: همشهری جوان, باشگاه خوانندگان همشهری جوان, اکادمی روزنامه نگاری همشهری جوان, یادداشت, مسابقه, داور, بیژن نجدی, کتاب, نویسنده, یوزپلنگانی که با من دویده اند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:32  توسط پریسا م.  | 

من،الان، رسما افتادم تو یه هچل!! که یکی دیگه درست کرده!

الان من چی کار کنم خووو؟

:|


برچسب‌ها: مشکل
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:7  توسط پریسا م.  | 

هنوز ده ساعت هم نیست که محمدرضا رفته!؛ ولی من دلم براش تنگ شده!

دلم برای از ته دل "قهقه زدن" های الکی مون تنگ شده!

اصن من دلم برای صدای "سه تار" اش و "مضراب ریز" های فوق العاده اش تنگ شده!(حالا هرچقدر رم که تو روش،بزنم  تو ذوقش !ولی از حق که نمیشه گذشت..! :ی) 


+داداش داشتن یه نعمته! :)


برچسب‌ها: داداش, سفر, سه تار, ساز, قهقه, دل تنگ, مضراب, مضراب ریز
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:15  توسط پریسا م.  | 


حالت خوب نیست ..خسته از همه چی و همه کس.. حوصله هیچ کس رو نداری..حتی خودت...
تصمیم میگری یه چند روزی نباشی هیچ جا!..نیای اینجا!.. که شاید بتونی ذهنتو ریکاوری کنی...میری..بعد از کلـــــــــی کلنجار رفتن با خودت،با یه "حال خوب" و یه ذهن مثلا رفرش شده برمی گردی...برمیگردی و کلیک اول... .

+ادامه دارد؟

برچسب‌ها: رفرش, ریکاوری, اوررایت, ذهن, حال خوب, کلیک, سفر
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:8  توسط پریسا م.  | 


یک سال است که دیگر نیستی..یک سال است که دست های من،دستان مهربون و پرچروک ،اما هنوز "محکم" و "مردونه"ی تو را لمس نمیکنند

یک سال است که روی صندولی گوشه ایوون ،خاک جای تو  می نشیند!

یک سال است که باغچه حالا خشک حیاط ، حسرت نگاه های تو را می خورند-اصلا می دانی؟ این نبودن نگاه های مهربان تو گل های باغچه را خشک کرد-

یک سال است که دیگر صدای "یس" خواندنت نمی آید

یک سال است که دیگر روی هیچ کاغذی ،نام های ما را نمی نویسی

یک سال است که دیگر برایم نقاشی نمی کشی و من باید به همان چهره هایی لرزان روی پاره کاغذ های بجا مانده از تو ،زل بزنم ،و دل خوش کنم که شاید خودم را یافتم... 

یک سال است که دلِ من،تنگ توست..و هنوز به یادت میگرید.

یک سال است که دیگر نیستی...



+میشه مهربون ترین پدربزرگ دنیام رو به یه فاتحه مهمون کنید؟!


برچسب‌ها: سال, مرگ, نقاشی, دفتر, کاغذ, پدربزرگ, یس
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:58  توسط پریسا م.  | 

این روزها، تمام دلخوشی هایم، در " رنگی " شدن کاغذ هایم خلاصه شده است...


برچسب‌ها: نقاشی, رنگ, رنگی, دلخوشی, کاغذ
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 2:50  توسط پریسا م.  |